![]() |
![]() |
|
| هليا خورشيد كوچك خانه ما |
|
سلام، جای همگی خالی . 17/3/90توی یه هوای بهاری من و هلی و بابا با هم رفتیم شمال کلی طبیعت گردی کردیم هر روز عصر هم کنار دریا بودیم البته هلیا با وجود تمام لذتی که ازآب بازی می برد ولی ترس از تماس ماهی ها با بدنش باعث شد از وارد شدن به آب امتناع کنه ولی مدام می گفت بریم استخر ماهی نداله شنا کنیم که. عشق ماسه بازی: برعکس همیشه که هیچوقت اجازه دست زدن به خاک را به هلیا نمیدادم اونجا آزاد بود هر چی دلش خواست ماسه بازی کنه حتی بعد از برگشت به خونه یه پارچه پهن می کنم و هلیا کنارش می شینه و با سطل ماسه ها تخیلی ماسه بازی می کنه. یه چیزی که خیلی توی این سفر برای دخمل کوچولوی خوشگل من جالب بود گاوهای توی مزارع بود. به همشونم می گفت گاو سفرحالا هر وقت جایی میریم که براش جدید و دوست داشتنی است می گه مامان اینجا سفره، گاو سفر کجاست. مژگان دوست مامانی یه نی نی خوشگل به دنیا آورد به مناسبت تولد امیر عباس کوچولو 26/3/90 یه مهمونی برگزار شد .کلی بچه اومده بودن روژان عرشیا دیانا و ... طبق معمول دختر شیطون تا چشمش به چند تا بچه افتاد دیگه قابل کنترل نبود و کلی خوش گذروند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/03/30ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
اخیرا علاقه زیادی به سیندرلا پیدا کرده.روزی ده بار سی دی سیندرلا را نگاه می کنه. و خیلی از دیالوگ هاو شخصیت های فیلم توی ذهنش مونده : دریزیلا می گه من می خوام مهمانی برگزار کنم، روز کسل کننده ای بود، به نظرم اینجا یه چیزی اشکال داره ،نوناش مثه آجز می مونه و ... آقای انسان، گاس گامبولو، آناستازیا ، فرشته نجات می گه : بابیدی بابیدی بوب و ... هلیا جون هیچوقت تشکر کردن یادش نمی ره : می سی (مرسی ) حالا تبدیل شده به مرررررسی . هلیا هر کسی را مشغول صحبت با تلفن ببینه مدام می پرسه : کی بود کیه بود .(تصور کنید موقع خرید فروشنده مغازه مشغول صحبت کردن با موبایل بود و هلیا بهش پیله کرده بود که کی بود ؟ کی بود؟) مامال کم کم تبدیل شد به مویبایل و حالا موبال. عروس دایی مامان که محبوب و دوست جون جونی!!!! هلیاست هر موبایلی که شبیه به موبایل ایشون باشه می شه موبایل زهرا. یکی از دستای هلیا به خاطر حساسیت جوشهای ریز زده هلیا مدام اونا رو نگاه می کنه می گه : دستام یه ذره یه ذره شده. روز به روز مستقل تر شده حتی اگر کاری در توانش نباشه می گه خودم خودم . بارها خرابکاری میکنه ته بالاخره کارشو خودش انجام بده. هلیا (با عرض معذرت)در دستشویی :اینا رو من ساختم ببین ببین چه خوشله!!!!!! سه گلفتالی شدیم ها(چه گرفتاری شدیم ها) بلو بَ بَ(برو بابا) هلیا مهد کودک بیشتر دوست داری یا خونه مامان جون رو؟ اینجا رو (خونه مامان جون) را بیشتر دوست دارم اما شولوگی (شلوغی ) می کنم هلیا در حالی که دستش را دور گردن مامان یا بابا انداخته: خیلی دلم برات تنگ شده و موقع خواب باید حتما توی بغل مامان باشه. هلیا بذار موهاتو ببندم. هلیا : نمی خوام مگه پسلا(پسرا) گل سر می زنن!!!!!!!!!!!!!! هلیا بذار گیر سرتو بزنم : نمیخوام مگه من دختلم !!!!!!!! هلیا : مامان اسمت چیه . مامان :.......... وای چگد (چقدر) اسم خوشلی (خوشگلی) داری .منم خانوم علفانیم.!!!!!!!!! هلیا: ناملده لوزگال(نامرده روزگار)!!!!!!!؟؟؟؟ چرا منو سر کال نبردی. بابا : آخه تو کوچولویی. درحالی که خودشو حسابی برای بابایی لوس کرده : من شیل خولدم بزرگ شدم ببین چقد خانوم شدم خوشل شدم بزرگ شدم. وقتی مامان به هلیا گفت موهای عروسکت را برس نکش خراب می شه، هلیا زد زیر گریه و گفت: آخه من مامان جونشم .مامانش رفته سرکار الان می آد باید موهاشو خوشل کنم.خلاصه کلی از موهای عروسک بیچاره با برس کشیدنهای هلیا کند. هلیا :مامان تو می خوای چه کاره شی؟ تو دکتر شو .من می خوام خاله آرایشگر بشم!!!!!! مامان: چرا؟ برای اینکه تو لباس دکمه دکمه ای سفید بپوشی برا دخترای بد آمپول بزنی .(در حالی که عشوه می آد) من خاله آرایشگر بشم خوشگل بشم تل خوشگل بزنم. هلیا یکی یه دونه: مامان : هلیا جون دوست داری یه نی نی داشته باشیم تو خواهرجونش باشی. هلیا : نه نه برای اینکه من دوسش ندارم.مامانمو اذیت می کنه!!! هلیا تلفنی از من خواست وقتی برگشتی برام شکلات و پاستیل بخر منم قبل از رفتن خونه مامان جون رفتم از خونه خودمون براش خوراکی برداشتم.زبل خان تا شکلاتارو دید گفت: اینارو از خونه خودمون آوردی .نخریدی که؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/02/20ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
25 فروردین بالاخره فرصتی پیش اومدتا خانوم کوچولو را ببرم آتلیه. فکر می کردم هلیا خیلی خوب با عکاس کنار بیاد ولی اصلا باهامون راه نیومد همش نق زد و گریه زاری و اجازه تعویض لباس و کفش هم نمیداد .عکاس صبور و با حوصله هم به محض اینکه فرصتی گیر می اومد تند تند عکس می گرفت و می گفت با تیپ ها ی خوشگلی که براش می زنی چه عکسایی می شد گرفت. هلیا با حرص نگاش می کرد . انگشت اشاره تهدیدش می کرد که من اصلا این خاله را دوست ندالم ببین همش عکس می گیره .با اشاره به مهسا(دختر دایی) : به خاطر همین کاراتونه که خونتون نمی آم. خلاصه چند ساعتی طول کشید تا چند تایی عکس تونستیم ارش بگیریم .البته هنوز چاپ نشدن. ولی بچه حسابی خسته شد .تا اومد توی ماشین خوابش رفت. البته شب که رفتیم رستوران( عمه رضوان که تازه ازدواج کرده و فامیلهای بابا را دعوت کرده بودیم )حسابی جبران کرد و خوش گذروند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/01/28ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
عید امسال برای هلیا ملموس تر بود.کلی شور و شوق دید و بازدیهای عید را داشت.لباسهای خوشگلشو می پوشید و برعکس همیشه اجازه می داد هر بلایی که می خوام سر موهاش بیارم.وای که وقتی موهای دختر کوچولوها بلند می شه چقدر ناز میشن. از ذوق اینکه موهاش بلند شده هر روز یه مدل گیر سر و کش مو براش می گیرم . خلاصه اگه بدونید تو مهمونیها با اون کت و دامن قرمز ش و موهای لختش چه دلبری می کرد.تازه وقتی مهمون می اومد همه زحمت پذیرایی با هلیا بود: بفلما بگم . آخر و عاقبت هفت سینی که خاله با هزار زحمت درست کرده بود : گند زدم سماق و هفت سین و همه را قاطی تلدم، ماهیه نمُره(نمیره) 12فروردین برای اولین بار هلیا را بردیم باغ وحش (به قول خودش باغ وخش) خیلی براش جالب بود. اما از اونجایی که خیلی خیلی شامه تیزی داره و به بو حساسه ، بعدش فقط از بوی بد اونجا می گه : خرسها بو گند می دادن، رفتیم باغ وخش بو گند می داد اه اه اه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/01/15ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار .... به اندازه یک نگاه ... به اندازه یک لبخند ... تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم دختر کوچولوی من روز بروز لجباز تر می شه و به موازاتش شیرین زبون تر و خوردنی تر. برعکس من روابط عمومی خیلی بالایی داره سریع با همه دوست می شه . سن طرف براش مهم نیست با همه سر صحبتو باز می کنه و از هر دری صحبت می کنه تا با طرف مقابل ارتباط برقرار کنه. چقدر لباست خوشله ، چقدر موهات خوشله و ... ببین چه زبونی میریزه. من خیلی حساسم ـ زیر زیمین ـ تو زندگیه منی ـ به سانست (شانس)... هه دسده(دزده) بود خیلی گنده بود ـ بابا خیلی دوست دالم میری مغازه منو میبری خرید خاله اذیت میکنم نالاحت می شی؟ بابا عشگ(عشق) منه!! هلیا تحت تأثیر تلوزیون :این ماشین مایه،ماشین هممونه- کارت مایه ،کارت ههمونه بانک تدالت(تجارت) دکتر هلیا : وای مامان دستم بوف شده برام پماد کیکلاساییکیلین بزن(تتراسایکلین) مامان حالت خوب نیست ؟ مریضی ؟ خوب قرص بخور خوب می شی. مامان جون این قرص معده ست.قرص مال مامان بزرگاست مامانم از سر کار بیاد منو می بره دکتر برام دارو می گیره. هلیابه کیف من خیلی علاقه داره البته وقتی که داخلش کلید و موبایل و کیف پول باشه وقتی می ره سراغ محتویات کیف مامان : من صبح می خوام برم سر کار کالت ندالم. بابا پول بده ببین پول ندالم. من گونا (گناه) دالم. مانتو بخلم برم دانشگاه ، بلم بانک، بلم سل کال(برم سر کار) هلیا اشکال هندسی را خوب می شناسه .خصوصاً اسم ذوزنقه خیلی براش جالبه و مدام تکرار می کنه. از مهمونی فریبا جون دوست مامان(آذر ماه) خاطره خوبی توی ذهن هلیا مونده بطوریکه توی هر جمعی می ره و طبق معمول شروع به سخنرانی و مجلس گرم کنی می شه از اون مهمونی تعریف می کنه. خوش به حالت! خوش خوراکه قمّونت بلم(قربونت برم) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/12/20ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
ای تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم شیطنت های دخمل کوچولو گاهی اوقات منو خیلی خسته و عصبی می کنه .ولی وقتی ازش دورم دلم برا تک تک شیرین کاریهاش تنگ می شه و کلافه از اینکه چرا وقتی کنارشم بی حوصله ام و گاهی دعواش می کنم. اینم بخشی از زبون ریختن های خانوم کوچولوی ما: هر وقت باهاش قهر می کنم دل نازکش طاقت نمی آره. رو پاهام می شینه و می گه : مامان نفس بکش خیالت راحت باشه من دوشت دالم. بوسد تلدم(بوست کردم) ناسد تلدم (نازت کردم) پوفد تلدم(فوتت کردم) مامان جون عمه مامان جون خاله خوتم تنها بیام خونتون احمد (احمق) روغن ریختم زمین کلم بوف شد خالت کیه عمت کیه عموت کیه خالت کجاست نی نیه خالت کیه!! هکی دیگش کیه(ی را ه تلفظ می کنه) ما بچه کوچولو دالیم ها اسمش ایلیاست گذا قومه سزی دوشت دالم.(غذا قزمه سبزی دوست دارم) .هلیا بعد از اینکه از حموم بیرون اومد و بوی قرمه سبزی به مشامش رسید خیلی هیجانزده گفت : بابا بابا قومه سزی بو می ده.(منظورش این بود که بوی قرمه سبزی می آد) پسر خاله بابا برای اولین بار اومده بود خونه ما هلیا هم خجالتی!!!!!!!!! از سر و کولش بالا رفت از همه چیز ازش پرسید چلا اومدی خونمون.عمت کیه.خالت کیه.اگه گفتی عمه من کیه .نیمان(ایمان) گذا زیاد بخور تپلی شی.چرا دباست جیب نداله من از این موبالا ندالم ببین ببین. چلا چلا خوب چلا نداله من تا حالا از اینا نخوتم (نخوردم) به خدا (تو رو خدا) هلیا خطاب به امیر محمد: من می خوام سوار اسب بشم (منظورش این بود که اسب من شو)!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/12/01ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
دیروز برای اولین بار همراه مامان و بابا رفتم سینما و فیلم خاله سوسکه را دیدم.اول فکر می کردم سینما خونه خاله سوسکه است .بعد هم مدام از تاریکی اونجا گله کردم.چرا اینجا شبه؟ چرا لامپا رو خاموش کردن؟ بعد هم پشت به پرده سینما کرده بودم و بچه هایی را که پشت سرمون نشسته بودن نگاه می کردم.با وجود همه خوراکی هایی که مامان برام برداشته بود بهونه چیپس گرفتم .بالاخره وقتی بابا برام چیپس گرفت راضی به تماشا کردن فیلم شدم. تجربه خوبی بود خصوصا اینکه این قصه خاله سوسکه را بارها و بارها از زبان مامان شنیده بودم و از همه شخصیت های داستان ذهنیت قبلی داشتم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/11/01ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
زندگی دفتری از خاطره هاست... یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد.... ما همه همسفریم جمعه گذشته( 17/10/89) کلی مهمون داری کردم .مامان بزرگ ها وبابا بزرگ های مهربونم اومدن خونمون.به همراه عمه و خاله ها. کلی از حضورشون لذت بردم.موقع غذا خوردن در حالی که همه را زیر نظر داشتم با خوشحالی گفتم ببین دو تا بابا بزرگ نه نه پدر اومده خونمون، دو تا مامان جون اومده . همه اومدن خونه ما.کلی شیطونی کزدم قبل از رفتن کلی خط و نشون کشیدن که خونمون بمونید و موقع رفتنشون قشقرقی راه انداختم که نگو .کلی اشک ریزون کردم.حالا مدام به مامانی می گم کاشکی مهمون بیاد . بیشتر از بیست روز از روزی که دکتر گوشواره های نگین قرمز را توی گوشم پرس کرده بود!!! گذشته و من اجازه نمی دادم کسی به اونا دست بزنه تا بالاخره دیروز وقتی حمام بودم مامان اونا رو در آورد در حالی که هنوز زخم ایجاد شده ناشی از سوراخ کردن گوشم التیام پیدا نکرده بلکه وسیع تر شده و دردناک تر.بازم گریه کردم . گوشواره های طلا را جایگزین اونا کردم .خیلی دردم اومد.مامان همش مواظبه که گوشواره ها به جایی گیر نکنه. مدام هم برام پماد تتراسایکلین می زنه تا زودتر خوب بشه. مامان دوست داره همه چیزو توی وبلاگم بنویسه فقط و فقط برای اینکه وقتی بزرگ شدم لحظه به لحظه این روزای ناب ثبت شده باشه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/10/25ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
این مقدمه رو گفتم تا به خودم یادآوری کرده باشم برای من برف و برف بازی و زمستان چیز عجیبی نبوده ولی واقعا وقتی نعمات خداوند رو دائم و مرتب و به موقع می بینیم قدرشون رو نمی دونیم. همین منی که خودم رو دختر زمستون و یه شهر زمستونی میدونم امروز وقتی چهره زمستانی این شهر دودزده رو دیدم با دیدن بلورهای رقصان و معلق برف در هوا چنان شعفی در وجودم احساس کردم گویی تا حالا تو عمرم برف ندیده ام. و البته دچاره استرس برای بردن هلیا به خونه مامان جون و رفتن به محل کار. تا همین دیروز با دیدن ابرهای بی بخار! آسمون واقعا حرص میخوردم و افسوس و البته نگران از اینکه آیا واقعا امسال برف می باره؟ دخترک من تو این سه تا زمستونی که پشت سر گذاشته تا به حال هیچ تجربه ای از برف نداشته. هیچ منظره ای زیباتر از دیدن برق چشمهای یک انسان کوچولو در مواجهه با اولین برف قابل درک زندگیش نیست... هر چند من این برق رو در چشمهای دخترم ندیدم. اما مامان جون برام تعریف کرد که وقتی همه خواب بودن هلی بیدار شده و پای پنجره با چشمهایی گرد شده برفا رو نگاه می کرده و وقتی متوجه نگاه مامان بزرگ می شه شاد و خندان می گه :مامان جون ببین داره بانون(بارون) میاد!!! من و هلیا و بابا تا شب به بهانه های مختلف فروشگاه رفتن و آتلیه رفتن و ... خودمونو بیرون خونه سرگرم کردیم تا بیشتر از دیدن این برف زیبا بهره ببریم و هر چند بیشتر مناظر را از داخلی ماشین نگاه کردیم ولی به هلی اجازه دادم توی برفا راه بره و برف رو لمس کنه تا سرمای اونا را با دستای کوچولوی خودش حس کنه و با چه شعفی برف بازی می کرد . برخلاف من از حس سرما لذت برد. خدایا شکرت که نیم نگاهی به این خاک دودزده انداختی و لذت برف بازی رو به دخترم هدیه کردی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/10/19ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
سوژه اخیر من گوشواره خانوماست.با هر خانومی که آشنا می شم اول سراغ گوشواره هاشو می گیرم بعد با مظلومیت می گم من گوشاله ندالم. باید گوشامو سوراخ کنم گوشاله بذارم. دستامو سوراخ کنم النگو بذالم!!!!! بالاخره آنقدر گفتم تا مامان و بابا را راضی کردم منو ببرن تا آقای دکتر گوشامو سوراخ کنه .برای اولین گوش با ذوق نشستم ولی وقتی اونقدر درد داشت که نگو مامان و بابا اشکشون در اومد .با این وجود مجبور بودن منو نگه دارن برای سوراخ کردن گوش دیگرم.اگه بدونین چقدر اشک ریختم با هیچ چیزی هم اروم نمی شدم .الانم هیچکس جرات نمی کنه دستشو طرف گوشم ببره. فعلاً آقای دکتر یه جفت گوشواره با نگین های قرمز گوشم کرده. ولی چقد خوشگل شدم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/10/05ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط مامان و بابا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو بلوری،گل نازی،گل ناز،خنده کن کودک من،بنشین،مثل پروانه ی شاد،بر گل دامن من،کودکم،از تو جانم به تن است،جایت آغوش من است.
... 1/5/87 گرمابخش زندگيمان شدي.اينك از تو اينجا مي نويسيم به اميد روزي كه با دستان كوچكت نوشتن آغاز كني. |
| پیوندهای روزانه |
|
به كودكان مهر بورزيم افزایش وزن و کاهش وزن يادبود حميده كودكانه هاي بهار آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسها |
|
RSS
|